به نام خدا

با سلام دوباره حضور دوستان عزیز

راستش بخاطر اشکال سایت بلاگفا که باعث شد حدود 250 تا از اشعار و مطالب تالیفی بنده با نظراتش حذف شود، اولش میخواستم از نو اینها را در وبلاگم قرار بدهم ولی دیدم نه حوصله اش را دارم و نه زمانش را

برای همین بیخیال آنها شدم و از همانجا که مانده بود ادامه می دهم

با شعر مشروطه خواه

شعر شماره 159 : مشروطه خواه  

تاریخ نگارش : 14 دی 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

 

 

یک روز مـردِ خسته ی افسانه هایت

امّـیـد خـود را می بُـرد از شانه هایت

 

مردی که نه، باید بگویم کوهی از غم

دارد  فـرو می ریـزد  از ویـرانــه هـایت

 

جان میدهد در پشت استبداد چشمت

مشروطه خـواهِ فـاتـحِ شاهانـه هایت

 

در قـصه ی پـروانـگی ، عـیـبی ندارد

این هم فدای یک شب از مستانه هایت

 

بهـتـر کـه تـاریـخ سراسر از غـرورش

مدفـون شـود در بستـر ابیـانه هایت

 

آیـنـدگان شایـد بخـوانـنـد از شکـوهِ

اسطوره ی شخص اولِ دیوانه هایت

 

این هم لینک دکلمه همین شعر روی موزیک با صدای خودم

ببخشید اگر بی کیفیت است . با موبایل ضیط شده

http://0up.ir/do.php?filename=mashroote1.mp3



تاريخ : چهارشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۴ | 17:6 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |

به نام خدا

 

با عرض سلام حضور دوستان عزیز

 

همانطور که در جریان هستید به علت خرابی در سایت بلاگفا، دو ماه قطعی سایت داشتیم و حالا بعد از دو ماه متوجه شدیم که مطالبمان از بهمن سال 92 به اینطرف همه از بین رفته و قابل بازگشت نیست ...

 

یعنی حدود 250 تا   مطلب که عمدتا اشعار تالیفی خودم بودند با تمام نظراتش از بین رفت ...

 

نمیدونم دیگه حوصله خواهم داشت اینا رو از اول بذارم یا نه

*********************

 

 

دلنوشته شماره 65 : فراتر از عشق

تاریخ نگارش : 1 تیر 1392

********************

در نبودنت حس تنهایی کُشنده و بی خبریِ عذاب آوری تمام وجودم را فرا می گیرد.

انگار از زمین و آدمهایش جدا شده ام و در زمانی که به آن تعلق ندارم گم گشته ام.

بین مردم راه می روم همچون روح سرگردانی که در هیچ قالبی قرار نمی گیرد.

گویی تمام رشته هایی که مرا به دنیا متصل کرده بودند، پاره شده اند و من فراموش شده ترین آدم دنیا هستم ...

با اندوهی به سنگینی آسمانها در دل .

افکارم آشفته است . روز و شب در خیالم با تو حرف می زنم ..

 

 

وقتی که هستی، نگران و بیقرارم و همیشه مواظب تو.

حتی چشم برهم گذاشتنت را تاب نمی آورم.

گنج بودنت را با رنج چشمانم اندازه میگیرم .

دلشوره دارم از اینکه ثانیه ای تو را تنها بگذارم . گره رشته هایی که مرا به دنیا وصل کرده اند همه در پلکهای تو متزلزلند و بیم فرو ریختن آنها سراسیمه ام میکند

با چشمانی غمبار نگاهت میکنم بی هیچ خنده ای ...

هراسانم از اینکه بار دیگر در یک چشم به هم زدنی به روزهای نبودنت برگردم ...

 

 

نبودنت مانند بیرون بودن روح از کالبد است و بودنت چون نگهداشتن آهن گداخته ای در دست.

عمرم بی تو سراب است و با تو خراب.

نفسهایی که میکشم یا درغربت توست ، یا در حسرت تو.

وجودم یا در اندوه انتظار است یا در انبوه اضطراب

بودنت بیچاره ام می کند و نبودنت دیوانه ام.

آه ... از این دنیای فراتر از عشق



تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ | 10:3 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |

به نام خدا

با عرض سلام حضور دوستان عزیز

همانطور که در جریان هستید به علت خرابی در سایت بلاگفا، دو ماه قطعی سایت داشتیم و حالا بعد از دو ماه متوجه شدیم که مطالبمان از بهمن سال 92 به اینطرف همه از بین رفته و قابل بازگشت نیست ...

یعنی حدود 250 تا   مطلب که عمدتا اشعار تالیفی خودم بودند با تمام نظراتش از بین رفت ...

ناراحت کننده است .. مخصوصا آن همه نظرات ارزشمند دوستان و احساسات گرم شان که در پای مطالب به اشتراک گذاشته شده بود ...

نمیدونم دیگه حوصله خواهم داشت اینا رو از اول بذارم یا نه

فعلا با این شعر شروع میکنم

 

شعر شماره 70 : مثنوی نازنین

تاریخ نگارش: 28 خرداد 1392

********************

قطرۀ اشکی چکید و نازنیـن ازدل گذشت

بار دیگر یاد او چون سایـه از منـزل گذشت

او  نـشسـته  پیـشِ پایِ  نـردبانِ  آسمـان

من اسیر حیرتی با طعـم و بوی این جهان

 

دلشکسته می رود از سرنـوشت و روزگار

می شود افسانه اش در خشت جانم ماندگار

او نماد عشق بود و بر خودش ایمان نداشت

از وقـوع معـجـزه در عشق اطمینان نداشت

 

تشـنـه کامِ  سـاحـل  و دریـای آن ایـام بـود

همچـو مـرغی در قفـس افـتـاده ناآرام بود

زخمهای بی شماری در دلش جا کرده بود

درخیالش عشق او را خوار و رسواکرده بود

 

صبحگاهان ساحل دریای خود را سیر کرد

مثل قـوئی سرزمیـن عاشقی را طیر کرد

 گریه های بیصدایش درغروبی سخت وسرد

شانه هایش درتکان از بغضهـایی پُـر زِ درد

 

دستهـا را بر هجـوم اشکهـایش می کشید

با غرورش پرده ای بر رنجهـایش می کشید

می سرود از خاطرات زندگی روی حباب

از عـذابِ مـاهـی افـتـاده در  بیـرون آب

 

یاد می کـرد از بهـار و مـوسـم پیـونـدهـا

جلوه می کرد از میان اشکهـا ، لبخنـدها

 داغ می زد چون شقایـق تاروپود سینه را

می شکست آن نقشهای مانده در آئینه را

 

بار دیگـر عشـق فـرمان زمستان داده بود

روی جسم از نفس افتاده جـولان داده بود

*******

ای پرستوها شما یک لحـظه آوازش دهید

او سفـر کردن نمی داند به او یادش دهیـد

راه ناهمـوار و تاریـکی به پیش روی اوست

تلخی افتادن و گمگشتگی در کوی اوست

 

 یک چـراغی در مسیـر راه او روشن کنیــد

این بیابان را به هر نحوی شده گلشن کنید

جـای ماه آسمـانهـا روی خاک دشت نیست

انتهای این سفر را جاده ی برگشت نیست

 

کاش می شد یک امیدی در دل او زنده کرد

سینـه اش را از نشانِ عـاشقـی آکـنده کرد

کاش می شـد بار آخـر دستهـایش را گرفت

این هـجـوم بغـضها را از نفسهـایش گـرفت

 

 وای... ازاین لحظه ای که آخرین دیدار اوست

وای ... بر حال کسی که تا ابد بیمار اوست

 

 



تاريخ : چهارشنبه دهم تیر ۱۳۹۴ | 9:49 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 158 :   دلگـیـر

تاریخ نگارش :  9 دی 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

مرا دیگر نخوان با وعده های خشک و توخالی

که من دلگیـرم از زخـم سیاست های پوشالی

 

عبور بی دلیل تو هـمان انـدازه سنگـیـن تـر

که دل دادن به  بـودن های تـدریجی و جنجالی

 

اگـرچـه می پسندیدم مـیـان شهـر جـادویــت

اسارت را در  اصـطـرلاب  و  بـازی هـای رمّـالی

 

ولـی دیـگـر تــوانم را چنان در جذر خود بردی

شـدم چـون مجرمی در زیر قانونت لگـدمالی

 

هزاران روز هم خورشیــد اگر تابش کند اینـجا

طلوعی را نمی بخشد به عشق سرد و یخچالی

 

نشاندی کوه حسرت را به روی شانۀ خسته

کـشیـدی روی مـوهـایـم سپـیـدِ بـرفِ تـوچالی

 

عجب من ساده دل بودم که عمرم را هدر دادم

به شـوق تـاب گیسویی، به نـاز چشم بنگالی

 



تاريخ : سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 0:30 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 157 : شب زخمی 2  

تاریخ نگارش:  5 دی 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : چهارپاره

*****************

پنجـۀ شب سفرۀ درماندگی را می گشود

زخـم هـای وا شده در حـال استـیـصال بـود

آخـرین پـیـچ عـبـور از کـوچـه های گـفـتـگو

بار دیگر حاصلش بن بست و اضمحلال بود

 

گام هایش تا شروع جاده ها را لـمس کرد

چـشـم هـایـم را سپــردم آبـروداری کـنـنـد

بغض را گفتم کمی با حنـجره سرگرم باش

تـا مـبـادا  در حـضــور دیـگـران کاری کـنـنـد

 

بـا خـودم  گـفـتـم بـرای  مـوسـم بـارنــدگی

بعد از این دیگـر برایـم فـرصت بسیار هست

گرچه سرمای زیادی هم نبـود آن شب ولی

لـرزه هایی بنـد از بنـدِ وجـودم می گسست

 

تکیه گاهی جـز ستـون ایسـتگاه آنجا نبود

دور می شـد آن طـرف شـأن نـزول آیـه ها

شعر شورانگیز یک منظومه ی افسانه ای

انـتـهـای ناتمامش مـحـو شد در سایـه ها

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:56 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 156 : یلـدا ( تقدیم به مسافر یلدا . تولدت مبارک )  

تاریخ نگارش:  27 آذر 1393

از دفتر : خیال – قالب : غـزل

***************

خـزان رفت و رسیـد افـسانۀ آغـاز یلدا

خبـرهای هـزار و یک شبِ ممـتاز یلدا

 

انـار و پستـه و چـای نـبات و هـنـدوانه

کـنار فـال حافـظ ، سفـره ی دلـباز یلدا

 

تـمام دلخـوشی ها در کـنار هم ردیفـند

هـمـه در  انتـظار  قـصـه ی پُـر راز  یلدا

 

ترنم می زند در باغ هستی نغمه ی مهر

نسیمش می خورد در باله ی پرواز یلدا

 

خودش را میرساند بیصدا لبخند خورشید

تـبـسم می کـند در چهـره ی طـناز یلدا

 

زمان در خاطر خود می نویسد نام او را

جهان پر می شود از خنده های ناز یلدا

 



تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:53 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 155 :  مهر آذربایجانی

تاریخ نگارش:  23 آذر 1393

از دفتر : عاشقانه ها – قالب : غـزل

 

تا حـریم مـرزهـایـت ، مـرزبـانـی می شـود

آخرش مابیـنـمان جنگی جهـانی می شود

 

آنقَـدر شـوق رسیـدن در دلـم پُـر می کنی

جـاده هـا در زیـر پـایـم آسمـانی می شود

 

دست هـا در آرزوی شانـه های گـرم تـو

تشنه ای در دشت لوت سیستانی می شود

 

در خلیج خسته از جنگ دلـم جا می کنی

رقـص تـاب گیـسوانـت آبـادانـی می شود

 

تا که طعم خیس رویا می زنم در وصف تو

مـوج هایت در غـزل  مازنـدرانی می شود

 

خیره در چشمان من زل می زنی با شیطنت

سومَـنات دیده ات هنـدوستانی می شود

 

هرچه خواهش میکنم، پیچ و خم ابروی تو 

می رود بالا و حسّت اصفـهانی می شود

 

مطمـئـنم زخمهایت جزو رسم بازی است

در نهـایت مِـهـرت آذربـایـجـانـی می شود

 




تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 20:9 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 154 : شرق اندوه  

تاریخ نگارش :  18 آذر  1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : دو بیتی

 

 

شبیه مسجدالاقصی برایم سمت و سویی

فـلسطـیـنِ  دلـم  را  سـرزمـیـنِ  آرزویـی

اگرچه مانده ام در جلگه های شرق اندوه

ولی هرشب خیالت می وزد با رنگ و بویی

 

نبـودن های سنگـینـت هماننـد سیـانور

به سلولهای خونم می رود حتی از آن دور

مـرا از پـا می انـدازد  سپـاه خـاطـراتـت

شبیـخون را کمی آسان بزن تا حـد مقدور

 

کـرانِ غـربی اشغالی ام با درد مانوس

از اقـیانوس آرامت شده محـروم و مایوس

کـم آوردم نفس در ظلـمتِ دیـوار حـایـل

میان غزّه ی سرگشتگی های تو محبوس

 

اگر قـطـعنامه های صلـح ما صدپاره باشد

صبــوری هـای  جــولان  دلـم  آواره بـاشد

گـزینـه هـا همـه تا انتـهـا بـر روی میـزنـد

و در آن انـتـفـاضـه  آخـریـن انگاره بـاشد

 

فقط این را بدان جای تو خالی است بدجور

هوایت دم به دم در این حوالی است بدجور

شـدی نـصـف الـنـهـار مـبـدا تـنـهـایـی مـن

خـیـالـم در هـوایت انـتـقـالی است بـدجور

بداهه // 17 آذر 93

 



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:12 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |

به نام خدا

طنز توافق هسته ای  

به تاریخ :  16 فروردین 1394

***************

عاقبت روز طبیـعت بادبادک باد شد

آبِ سنگین از اراک ملتهب آزاد شد

 

برگه ای که نمره هایش بیست بود اصلاح شد

سه و نیمی در نهایت تحفه ی استاد شد

 

حال بایـد جـای تاسیسات، باغ گوجه زد

با همـین ترفـنـد دیـدی کشوری آباد شد

 

بیست سالی سانتریفوژهای سرد و بسته را

با جهانگردان تماشا کرد و قلبـاً شاد شد

 

روی هر سطری که با خط لاتین انشا شده

ترجـمـان دیگـری  داد و  عمـو قـنـاد شد

 

جای تیشه می توان با یک کلیدی کوه کند

شهـرتی در حـد لالیـگا زد و فـرهـاد شد

 

طنز بود آنچه نوشتم، فکر کن در پیش خود

بی سوادی بی اجـازه آمـد و  نقّـاد شد

 

بداهه . 16 فروردین ساعت 23 پشت مونیتور



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:8 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 153 : دبستان وفا  

  تاریخ نگارش :  9 آذر 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

 رفـتـنـت فعـل بعـیـد از نـوع استمرار بود

ظاهـراً  فـعـل و  زمان تازه ای در کار بود

 

حسرتی بالقوه در لاک تلاطم میشکفت

حس ویـرانی به روی دکـمه ی تکرار بود

 

دستهایت را تبِ پر رمز و رازی می کشید

جاده می لـرزید و اسبِ آهـنی رهـوار بود

 

شعر خیس چشمهایم پیش پایت میشکست

 بـیـت های ساکتش دیوانی از اصرار بود

 

نـاشنـیـده آفـریـنی پـای شعـر انـداخـتی

ناگشوده خط زدی مشقی که از پندار بود

 

بـا نـگاهـی زنگ پـایـان  کـلاسـم را زدی

آخــریــن  روز  دبـستـان وفـا  انـگار بــود

 

 جلـوه هـای « باز باران با ترانه » بعـدِ تو

بی تـرانـه در هـوای ابـری ام رگـبار بود

 



تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 19:20 | نویسنده : حسین - آسمان آبی |
امکانات وب
:

دریافت کد موزیک

  • گلوله
  • ایران سافت
  • شهر کرد