به نام خدا

شعر شماره 153 : دبستان وفا  

  تاریخ نگارش :  9 آذر 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

 رفـتـنـت فعـل بعـیـد از نـوع استمرار بود

ظاهـراً  فـعـل و  زمان تازه ای در کار بود

 

حسرتی بالقوه در لاک تلاطم میشکفت

حس ویـرانی به روی دکـمه ی تکرار بود

 

دستهایت را تبِ پر رمز و رازی می کشید

جاده می لـرزید و اسبِ آهـنی رهـوار بود

 

شعر خیس چشمهایم پیش پایت میشکست

 بـیـت های ساکتش دیوانی از اصرار بود

 

نـاشنـیـده آفـریـنی پـای شعـر انـداخـتی

ناگشوده خط زدی مشقی که از پندار بود

 

بـا نـگاهـی زنگ پـایـان  کـلاسـم را زدی

آخــریــن  روز  دبـستـان وفـا  انـگار بــود

 

 جلـوه هـای « باز باران با ترانه » بعـدِ تو

بی تـرانـه در هـوای ابـری ام رگـبار بود

 



تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 19:20 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 151 :  راز آسمان آبی

تاریخ نگارش :  26 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : چارپاره (دوبیتی)

 

در کـنار ساحـل و امـواجِ  گـرم  و ماسه ها

می نوشتیم اسم خود را در زمین با تکه چوب

مانـده  یـادم حــرف هـای  آخــرِ  آن روزهـا

روی خود را سوی من کردی به هنگام غروب

 

سـاده گـفـتی: آسمان آبی مـن می شوی؟

وسعـتـت را می گشایی بر سرم تا انـتـهـا ؟

دوست دارم گم شوم در بی نهـایت های تو

هی تـو  پـیـدایـم  کـنی از لا بـه لای ابــرهـا

 

حرف هایت قـدرت هر پاسخی را می گرفـت

مانــده بــودم در تـکاپــوی جـواب  سـاده ای

آسمـان هـا با تـمام وسعـت خـود تـنگ شد  

عـاقـبـت تـو گـم شدی در انـتـهای جاده ای

 

راستـی ... تـو آسـمان بـودی ببـیـنی سالها

ابـرهای تیـره را گشتـن چه طعـمی میدهد؟

تا بـه حـال احساسِ  ویـرانِ  کـبـوتـر بـوده ای

لحـظـه ای که جوجه ی او را کلاغی می برد؟

 

از شکـستـن های صخره در سراشیب زمان 

زیر طوفانهای ساحل قصه هایی خوانده ای؟

یـا بگـو پشتِ پُـلی که انـهـدامش کـرده انـد

سـالـهــا در انـتـظـار  ردّ پـایـی  مـانـده ای ؟

 

بی خـیـالِ مـردمانی کـه تـماشا می کننـد

تـا کنـون پـشتِ قـطارِ رفـتـه ای زانـو زدی؟

بعـد از آنـکه آخـرین بـرگ امـیـدت کنده شد

تـا سحــر زیــر چـراغ تـیــر بـرق اردو زدی ؟

 

آرزو دیـدی چطـور از دست و بالت می پرد؟

سایه ای دیدی که هرشب از خیالت می رود؟

رو بـه روی آیـنـه در انـفـجـار بغـض تـلــخ ...

اشک دیدی روی صورت با چه حالت می رود؟

 



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 17:19 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 150 : تقدیم به یاس   

تاریخ نگارش:  20 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

***************

ای که با حرفِ سفر خواب علی را می بری

هستی و ارکانِ اعـجاب علی را می بری

 

روی ماهت را میـان ابـرهـا پـوشـانـده ای

قـصه ی مـرداب و مهـتاب علی را می بری

 

از گلستانی که گلهایش همه از عطر توست

بهـتـرین گل واژه ی نـاب عـلی را می بری

 

خاطرات«هَل اَتی» و «کوثر» و هرآنچه بود

 آیـه هـای ناب و کمـیـاب علی را می بری

 

این قَـدَر با غـنچـه ها آهنگ لالایی نخـوان

اخـتـیـار چـشـم سیـلاب عـلی را می بری

 

کاش می دیدم که در هنگامه ی دل کندنت 

با خودت این جسم بی تاب علی را می بری

 



تاريخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | 15:53 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 149 : سیـم خاردار   

تاریخ نگارش : 14 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

اصطلاح  « سیم خاردار » بهانه ای شد برای یک بحث و جدل دوستانه مبنی بر اینکه باید غزلی بنویسم با قافیه سیم خاردار ...

پیش زمینه ای در ذهن نداشتم اما کلمه سیم خاردار دهنم را درگیر کرد و خلاصه شروع کردم به نوشتن و بداهه ای شکل گرفت ....

پس از اتمام حس کردم با تمام شتابزدگی و نقصی که دارد، بار عاطفی اش خوب از آب درآمده  . شبیه آنچه در ذهن داشتم .

شعر را به همان صورت ارائه کردم و همینجا هم به همان صورت اولیه درج می کنم  ...

 

ای کاش اطـراف  دفـتـرم  دیـواردار  باشد

دور آن میـدان میـن و  سیـم خـاردار باشد

 

هـرنقـطه دارای  عـبـارتِ  ورود ممـنـوعـی

در چارسوی آن تابلـوهـای اخـطاردار باشد

 

شبها که  از راه می رسی برای فتح قلعه

در هـر قـدم  تـلـه هـای  انـفـجـاردار  باشد

 

نمی دانـم این مـوانـع برای چیست، وقتی

بُـغـضِ  پا بـه ماهـم برای  تو  باردار  باشد

 

شاید عقده های رفـتنت را تلافی می کنم

وقـتـی نبـودنت قـصـه ای تکـراردار  باشد

 

وگرنه من روی سیم های خاردار می خوابم

تـا پیش رویت  خـیـابـان  بُـلـواردار  بـاشد

 

نازنین، من در این سالها آموخته ام هرکس

بـه مسلـخ می رود بایـد  اخـتیـاردار  باشد

 

داستان پنهانی ما یک صحنه بیشتر نیست

کاری می کنم آن تک صحنه اُسکاردار باشد

                                                            

بداهه 14 آبان 1393



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 18:7 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 148 : آخرین سرباز  

 تاریخ نگارش :  11 آبان 1393

از دفتر : سخن ها – قالب : غـزل

این بداهه را محرم امسال نوشته بودم. در کل کار شنابزده ایست

**********

کمی از ظهر گذشتـه به گمانم خبری هست

سـرِ بـازآمـدنـش صحـبـت امـا اگـری هست

 

دل بـه دریـا زده سلـطان وفـا، پشتِ سـر او

کوه دلـواپسی و واهـمه و چشم تـری هست

 

اسبی از دور می آیـد که پر از زخم جداییست

بی سوار است و در آن آمدنش دربدری هست

 

ای که با دیـدن آن قـامت سـروِ تـو شکست

دل قـوی دار و نگو محفل ما را خطری هست

 

گرچه از ساقی و آن شبه پیمـبـر خبری نیست

لای گهـواره هنـوز هم به فـدایت پسری هست

 



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 17:59 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 147 : فاصله ها  

تاریخ نگارش:  5 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

 

از تـو در حـافـظه ام رفتنِ یک قافـله ای مانده هنوز

با وجـود هـمه ی فاصله ها، حوصله ای مانده هنوز

 

رنج بی تابی تو گرچه مرا سخت بهـم ریخته است

ولی از دست تو یک عالمه جای گله ای مانده هنوز

 

پیش خود فکـر نکـن پاسخ شایسته نوشتی به سوال

به یقـیـن، بیـن من و تـو گـرهِ مسئـله ای مانده هنوز

 

تـو  اگـر خـوب  صـدای تپـش شعـر مـرا گـوش کنی

باورت می شود این سمتِ زمین غائله ای مانده هنوز

 

مـوج سرما هـمه ی چـلچـله ها را به فـنا برده ولی

زیر پـوشالِ خـزان تخـم یکی چلچـله ای مانده هنوز

 

دیگر از بارش و جاری شدن چشمه خبر نیست، درست

گوش اگر تیـز کنی زیـرِ زمین غُلغـله ای مانده هنوز

 

گـرچـه طـوفـان زده و بـنـدرِ بـازآمـدنت غـرق شده

مطمئن باش که در سینه ی من اسکله ای مانده هنوز

 

هی نگو بعدِ زمین لرزه در این شهر کسی زنده نماند

بـه خـدا طـفـل دلـم زیـر خـمِ زلـزلـه ای مانده هنوز

                                         



تاريخ : یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:33 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

 شعر شماره 146 : فاز تشنج  

 به تاریخ :  29 مهر 1393

 از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

 

 

 لطـفا از پـیـچ و خـم افـکار من بیـرون برو 

از خـم  آرایــه ی  اشعـار مـن بـیـرون برو

 

شعـر من تب کـرده و فاز تشـنـج می زند

از ردیـفِ  مـصـرعِ  بـیـمـار مـن بـیـرون برو

 

هر حسابی می کنم پشت ممیّز می روی

لطـف کن از کسری اعشار من بیرون برو

 

در شعاع خلوتـم گوش فـلک کر می شود

 خـواهـشاً از گِـردی پـرگار من بـیـرون برو

 

بودنت تنهـایی ام را صد برابر کرده است

از حـسابِ هـر شبِ آمـار من بـیـرون برو

 

برکه را با انعکاس عکس خود خشکانده ای

 با قـدم های خـود از نـیـزار من بیرون برو

 

روز و شب تکرار تو ، تکرار مرگ و زندگیست

من فـدایت ... دیگر از تکرار من بیرون برو

 

                                       

*******************

 

 



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 22:58 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 145 :  مشق شب

تاریخ نگارش:  23 مهر 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

***************

در کودکی وقـتی که تکلـیف خودم را می نوشتم

در ذهـن خـود  از  آرزوهـایـی  مُـجـزّا  می نوشتم

 

می دیدمش مادر که در باران می آمد دستِ خالی

بـا آن مــداد کـوچـکـم هِـی آب ، بـابـا می نوشتم

 

بابا همیـشه خسـتـه  و  از دادنِ نان  نـاتـوان بـود

با این همـه من بهـرِ او یک اسب زیبا می نوشتم

 

لای کـتـابـم عکـس بـادام و انـار و سیـب هـا بـود

پُر می شدم از حس و حال مبهمی تا می نوشتم

 

مـادر هـزاران  درد را  در  دامنـش  می پـرورانـیـد

آن وقـت من از غصه ی تصمـیم کـبـرا می نوشتم

 

گفتم  که روزی می کشم خود را ورای کودکی ها

با این امیـد از قـد کـشیـدن های فـردا می نوشتم

 

فـردا رسیـد و ساحـل و دریـاچـه و قـوی سپـیـدی

با دیدنش چون شاعران بی تاب و شیدا می نوشتم

 

دریا به خشکی رفت و در جایش کویـری سربرآورد

من با هـزاران غصـه از زخـم نمـک ها می نوشتم

 

روزی که امـواج بـلا سارای ما را با خودش برد

من با ارس یک نوحه ای در سوگ سارا می نوشتم

 



تاريخ : یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ | 0:38 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

 الماس ها  

به تاریخ :  26 بهمن 1393

از دفتر : سخن ها – قالب : غـزل

***************

علف های بیهـوده را می بُـرد داس ها

بـه تیـزی نبـاشـد همـاننـد المـاس ها

 

پس از آنکه رفت از گلستانِ خود باغبان

حـریقی به پـا شد درِ خانـه ی یاس ها

 

همان ماجرا نقطـه ی عطف تاریـخ شد

عیـان شد به دنبـال آن نقش خنّاس ها

 

در آرایـشِ نـور و ظلـمت پس از قرن ها

تفـاوت نکـرده  مـوازیـن و مقـیـاس ها

 

هنـوز از چـراغ هـدایت  نـدا می رسد

که صف را مـهـیا کنیـد ایّهـا النـاس ها 

 

سخنهای سردستۀ شهسواران عشق

چه شوری به پا کرده در باغ احساس ها

 

گلوی شکوفه شد از باده رنگین و سرخ

به ریشه از آن می چکد رنگ  گیلاس ها

 

اگـرچـه نفـس را بـریـدنـد  از نـای  آن

ولی زنـده مانـده در آن روح انفـاس ها

 

به بانوی عصمت بگو غم مخور چون هنوز

فـدا می شـود در هـوای تـو عبـاس ها

 

بداهه ای تقدیم به شهیدانی که مظهر عزت و سربلندی هستند

.  مخصوصا شهید عباس عبدالهی که چند روز پیش در سوریه بدست تکفیری ها به شهادت رسید



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ | 0:58 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 144 :  طوفان

تاریخ نگارش :  19 مهـر 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

***************

بگـذار کـه طـوفـانِ پُـر از حادثه هـا بنـد نیاید

در گوشه ی لبـهای به هم دوخته لبخند نیاید

 

 سدّی که فـرو ریختـه ویران کند آبادی ما را

پطرس به همان سادگی از بابت پیوند نیاید

 

 قیصـر بزند تکیه ی بیهـوده به دیوار خیالی

بر فرصت زودی که شده دیـر، هماننـد نیاید

 

آرش که به برداشتن فاصله ها تیر می انداخت

این بار برای من و تـو سـوی دمـاونـد نیاید

 

آوار بـریـزد بـه سرِ راهِ  قطـاری که می آید

دهقـان فـداکار به آن شیـوه که گفتند نیاید

 

بگذار که آن قـدر میان من و تو فـاصله افتد

تا سوره ی دلـدادگی از سوی خـداوند نیاید



تاريخ : سه شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۳ | 13:24 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
امکانات وب
:

دریافت کد موزیک





  • گلوله
  • ایران سافت
  • شهر کرد