به نام خدا

شعر شماره 158 :   دلگـیـر

تاریخ نگارش :  9 دی 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

مرا دیگر نخوان با وعده های خشک و توخالی

که من دلگیـرم از زخـم سیاست های پوشالی

 

عبور بی دلیل تو هـمان انـدازه سنگـیـن تـر

که دل دادن به  بـودن های تـدریجی و جنجالی

 

اگـرچـه می پسندیدم مـیـان شهـر جـادویــت

اسارت را در  اصـطـرلاب  و  بـازی هـای رمّـالی

 

ولـی دیـگـر تــوانم را چنان در جذر خود بردی

شـدم چـون مجرمی در زیر قانونت لگـدمالی

 

هزاران روز هم خورشیــد اگر تابش کند اینـجا

طلوعی را نمی بخشد به عشق سرد و یخچالی

 

نشاندی کوه حسرت را به روی شانۀ خسته

کـشیـدی روی مـوهـایـم سپـیـدِ بـرفِ تـوچالی

 

عجب من ساده دل بودم که عمرم را هدر دادم

به شـوق تـاب گیسویی، به نـاز چشم بنگالی

 



تاريخ : سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 0:30 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 157 : شب زخمی 2  

تاریخ نگارش:  5 دی 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : چهارپاره

*****************

پنجـۀ شب سفرۀ درماندگی را می گشود

زخـم هـای وا شده در حـال استـیـصال بـود

آخـرین پـیـچ عـبـور از کـوچـه های گـفـتـگو

بار دیگر حاصلش بن بست و اضمحلال بود

 

گام هایش تا شروع جاده ها را لـمس کرد

چـشـم هـایـم را سپــردم آبـروداری کـنـنـد

بغض را گفتم کمی با حنـجره سرگرم باش

تـا مـبـادا  در حـضــور دیـگـران کاری کـنـنـد

 

بـا خـودم  گـفـتـم بـرای  مـوسـم بـارنــدگی

بعد از این دیگـر برایـم فـرصت بسیار هست

گرچه سرمای زیادی هم نبـود آن شب ولی

لـرزه هایی بنـد از بنـدِ وجـودم می گسست

 

تکیه گاهی جـز ستـون ایسـتگاه آنجا نبود

دور می شـد آن طـرف شـأن نـزول آیـه ها

شعر شورانگیز یک منظومه ی افسانه ای

انـتـهـای ناتمامش مـحـو شد در سایـه ها

 

 

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:56 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 156 : یلـدا ( تقدیم به مسافر یلدا . تولدت مبارک )  

تاریخ نگارش:  27 آذر 1393

از دفتر : خیال – قالب : غـزل

***************

خـزان رفت و رسیـد افـسانۀ آغـاز یلدا

خبـرهای هـزار و یک شبِ ممـتاز یلدا

 

انـار و پستـه و چـای نـبات و هـنـدوانه

کـنار فـال حافـظ ، سفـره ی دلـباز یلدا

 

تـمام دلخـوشی ها در کـنار هم ردیفـند

هـمـه در  انتـظار  قـصـه ی پُـر راز  یلدا

 

ترنم می زند در باغ هستی نغمه ی مهر

نسیمش می خورد در باله ی پرواز یلدا

 

خودش را میرساند بیصدا لبخند خورشید

تـبـسم می کـند در چهـره ی طـناز یلدا

 

زمان در خاطر خود می نویسد نام او را

جهان پر می شود از خنده های ناز یلدا

 



تاريخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 10:53 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 155 :  مهر آذربایجانی

تاریخ نگارش:  23 آذر 1393

از دفتر : عاشقانه ها – قالب : غـزل

 

تا حـریم مـرزهـایـت ، مـرزبـانـی می شـود

آخرش مابیـنـمان جنگی جهـانی می شود

 

آنقَـدر شـوق رسیـدن در دلـم پُـر می کنی

جـاده هـا در زیـر پـایـم آسمـانی می شود

 

دست هـا در آرزوی شانـه های گـرم تـو

تشنه ای در دشت لوت سیستانی می شود

 

در خلیج خسته از جنگ دلـم جا می کنی

رقـص تـاب گیـسوانـت آبـادانـی می شود

 

تا که طعم خیس رویا می زنم در وصف تو

مـوج هایت در غـزل  مازنـدرانی می شود

 

خیره در چشمان من زل می زنی با شیطنت

سومَـنات دیده ات هنـدوستانی می شود

 

هرچه خواهش میکنم، پیچ و خم ابروی تو 

می رود بالا و حسّت اصفـهانی می شود

 

مطمـئـنم زخمهایت جزو رسم بازی است

در نهـایت مِـهـرت آذربـایـجـانـی می شود

 




تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 20:9 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 154 : شرق اندوه  

تاریخ نگارش :  18 آذر  1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : دو بیتی

 

 

شبیه مسجدالاقصی برایم سمت و سویی

فـلسطـیـنِ  دلـم  را  سـرزمـیـنِ  آرزویـی

اگرچه مانده ام در جلگه های شرق اندوه

ولی هرشب خیالت می وزد با رنگ و بویی

 

نبـودن های سنگـینـت هماننـد سیـانور

به سلولهای خونم می رود حتی از آن دور

مـرا از پـا می انـدازد  سپـاه خـاطـراتـت

شبیـخون را کمی آسان بزن تا حـد مقدور

 

کـرانِ غـربی اشغالی ام با درد مانوس

از اقـیانوس آرامت شده محـروم و مایوس

کـم آوردم نفس در ظلـمتِ دیـوار حـایـل

میان غزّه ی سرگشتگی های تو محبوس

 

اگر قـطـعنامه های صلـح ما صدپاره باشد

صبــوری هـای  جــولان  دلـم  آواره بـاشد

گـزینـه هـا همـه تا انتـهـا بـر روی میـزنـد

و در آن انـتـفـاضـه  آخـریـن انگاره بـاشد

 

فقط این را بدان جای تو خالی است بدجور

هوایت دم به دم در این حوالی است بدجور

شـدی نـصـف الـنـهـار مـبـدا تـنـهـایـی مـن

خـیـالـم در هـوایت انـتـقـالی است بـدجور

بداهه // 17 آذر 93

 



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:12 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

طنز توافق هسته ای  

به تاریخ :  16 فروردین 1394

***************

عاقبت روز طبیـعت بادبادک باد شد

آبِ سنگین از اراک ملتهب آزاد شد

 

برگه ای که نمره هایش بیست بود اصلاح شد

سه و نیمی در نهایت تحفه ی استاد شد

 

حال بایـد جـای تاسیسات، باغ گوجه زد

با همـین ترفـنـد دیـدی کشوری آباد شد

 

بیست سالی سانتریفوژهای سرد و بسته را

با جهانگردان تماشا کرد و قلبـاً شاد شد

 

روی هر سطری که با خط لاتین انشا شده

ترجـمـان دیگـری  داد و  عمـو قـنـاد شد

 

جای تیشه می توان با یک کلیدی کوه کند

شهـرتی در حـد لالیـگا زد و فـرهـاد شد

 

طنز بود آنچه نوشتم، فکر کن در پیش خود

بی سوادی بی اجـازه آمـد و  نقّـاد شد

 

بداهه . 16 فروردین ساعت 23 پشت مونیتور



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:8 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 153 : دبستان وفا  

  تاریخ نگارش :  9 آذر 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

 رفـتـنـت فعـل بعـیـد از نـوع استمرار بود

ظاهـراً  فـعـل و  زمان تازه ای در کار بود

 

حسرتی بالقوه در لاک تلاطم میشکفت

حس ویـرانی به روی دکـمه ی تکرار بود

 

دستهایت را تبِ پر رمز و رازی می کشید

جاده می لـرزید و اسبِ آهـنی رهـوار بود

 

شعر خیس چشمهایم پیش پایت میشکست

 بـیـت های ساکتش دیوانی از اصرار بود

 

نـاشنـیـده آفـریـنی پـای شعـر انـداخـتی

ناگشوده خط زدی مشقی که از پندار بود

 

بـا نـگاهـی زنگ پـایـان  کـلاسـم را زدی

آخــریــن  روز  دبـستـان وفـا  انـگار بــود

 

 جلـوه هـای « باز باران با ترانه » بعـدِ تو

بی تـرانـه در هـوای ابـری ام رگـبار بود

 



تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 19:20 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 151 :  راز آسمان آبی

تاریخ نگارش :  26 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : چارپاره (دوبیتی)

 

در کـنار ساحـل و امـواجِ  گـرم  و ماسه ها

می نوشتیم اسم خود را در زمین با تکه چوب

مانـده  یـادم حــرف هـای  آخــرِ  آن روزهـا

روی خود را سوی من کردی به هنگام غروب

 

سـاده گـفـتی: آسمان آبی مـن می شوی؟

وسعـتـت را می گشایی بر سرم تا انـتـهـا ؟

دوست دارم گم شوم در بی نهـایت های تو

هی تـو  پـیـدایـم  کـنی از لا بـه لای ابــرهـا

 

حرف هایت قـدرت هر پاسخی را می گرفـت

مانــده بــودم در تـکاپــوی جـواب  سـاده ای

آسمـان هـا با تـمام وسعـت خـود تـنگ شد  

عـاقـبـت تـو گـم شدی در انـتـهای جاده ای

 

راستـی ... تـو آسـمان بـودی ببـیـنی سالها

ابـرهای تیـره را گشتـن چه طعـمی میدهد؟

تا بـه حـال احساسِ  ویـرانِ  کـبـوتـر بـوده ای

لحـظـه ای که جوجه ی او را کلاغی می برد؟

 

از شکـستـن های صخره در سراشیب زمان 

زیر طوفانهای ساحل قصه هایی خوانده ای؟

یـا بگـو پشتِ پُـلی که انـهـدامش کـرده انـد

سـالـهــا در انـتـظـار  ردّ پـایـی  مـانـده ای ؟

 

بی خـیـالِ مـردمانی کـه تـماشا می کننـد

تـا کنـون پـشتِ قـطارِ رفـتـه ای زانـو زدی؟

بعـد از آنـکه آخـرین بـرگ امـیـدت کنده شد

تـا سحــر زیــر چـراغ تـیــر بـرق اردو زدی ؟

 

آرزو دیـدی چطـور از دست و بالت می پرد؟

سایه ای دیدی که هرشب از خیالت می رود؟

رو بـه روی آیـنـه در انـفـجـار بغـض تـلــخ ...

اشک دیدی روی صورت با چه حالت می رود؟

 



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 17:19 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 150 : تقدیم به یاس   

تاریخ نگارش:  20 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

***************

ای که با حرفِ سفر خواب علی را می بری

هستی و ارکانِ اعـجاب علی را می بری

 

روی ماهت را میـان ابـرهـا پـوشـانـده ای

قـصه ی مـرداب و مهـتاب علی را می بری

 

از گلستانی که گلهایش همه از عطر توست

بهـتـرین گل واژه ی نـاب عـلی را می بری

 

خاطرات«هَل اَتی» و «کوثر» و هرآنچه بود

 آیـه هـای ناب و کمـیـاب علی را می بری

 

این قَـدَر با غـنچـه ها آهنگ لالایی نخـوان

اخـتـیـار چـشـم سیـلاب عـلی را می بری

 

کاش می دیدم که در هنگامه ی دل کندنت 

با خودت این جسم بی تاب علی را می بری

 



تاريخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | 15:53 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 149 : سیـم خاردار   

تاریخ نگارش : 14 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

اصطلاح  « سیم خاردار » بهانه ای شد برای یک بحث و جدل دوستانه مبنی بر اینکه باید غزلی بنویسم با قافیه سیم خاردار ...

پیش زمینه ای در ذهن نداشتم اما کلمه سیم خاردار دهنم را درگیر کرد و خلاصه شروع کردم به نوشتن و بداهه ای شکل گرفت ....

پس از اتمام حس کردم با تمام شتابزدگی و نقصی که دارد، بار عاطفی اش خوب از آب درآمده  . شبیه آنچه در ذهن داشتم .

شعر را به همان صورت ارائه کردم و همینجا هم به همان صورت اولیه درج می کنم  ...

 

ای کاش اطـراف  دفـتـرم  دیـواردار  باشد

دور آن میـدان میـن و  سیـم خـاردار باشد

 

هـرنقـطه دارای  عـبـارتِ  ورود ممـنـوعـی

در چارسوی آن تابلـوهـای اخـطاردار باشد

 

شبها که  از راه می رسی برای فتح قلعه

در هـر قـدم  تـلـه هـای  انـفـجـاردار  باشد

 

نمی دانـم این مـوانـع برای چیست، وقتی

بُـغـضِ  پا بـه ماهـم برای  تو  باردار  باشد

 

شاید عقده های رفـتنت را تلافی می کنم

وقـتـی نبـودنت قـصـه ای تکـراردار  باشد

 

وگرنه من روی سیم های خاردار می خوابم

تـا پیش رویت  خـیـابـان  بُـلـواردار  بـاشد

 

نازنین، من در این سالها آموخته ام هرکس

بـه مسلـخ می رود بایـد  اخـتیـاردار  باشد

 

داستان پنهانی ما یک صحنه بیشتر نیست

کاری می کنم آن تک صحنه اُسکاردار باشد

                                                            

بداهه 14 آبان 1393



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 18:7 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
امکانات وب
:

دریافت کد موزیک





  • گلوله
  • ایران سافت
  • شهر کرد