به نام خدا

شعر شماره 155 :  مهر آذربایجانی

تاریخ نگارش:  23 آذر 1393

از دفتر : عاشقانه ها – قالب : غـزل

 

تا حـریم مـرزهـایـت ، مـرزبـانـی می شـود

آخرش مابیـنـمان جنگی جهـانی می شود

 

آنقَـدر شـوق رسیـدن در دلـم پُـر می کنی

جـاده هـا در زیـر پـایـم آسمـانی می شود

 

دست هـا در آرزوی شانـه های گـرم تـو

تشنه ای در دشت لوت سیستانی می شود

 

در خلیج خسته از جنگ دلـم جا می کنی

رقـص تـاب گیـسوانـت آبـادانـی می شود

 

تا که طعم خیس رویا می زنم در وصف تو

مـوج هایت در غـزل  مازنـدرانی می شود

 

خیره در چشمان من زل می زنی با شیطنت

سومَـنات دیده ات هنـدوستانی می شود

 

هرچه خواهش میکنم، پیچ و خم ابروی تو 

می رود بالا و حسّت اصفـهانی می شود

 

مطمـئـنم زخمهایت جزو رسم بازی است

در نهـایت مِـهـرت آذربـایـجـانـی می شود

 




تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ | 20:9 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 154 : شرق اندوه  

تاریخ نگارش :  18 آذر  1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : دو بیتی

 

 

شبیه مسجدالاقصی برایم سمت و سویی

فـلسطـیـنِ  دلـم  را  سـرزمـیـنِ  آرزویـی

اگرچه مانده ام در جلگه های شرق اندوه

ولی هرشب خیالت می وزد با رنگ و بویی

 

نبـودن های سنگـینـت هماننـد سیـانور

به سلولهای خونم می رود حتی از آن دور

مـرا از پـا می انـدازد  سپـاه خـاطـراتـت

شبیـخون را کمی آسان بزن تا حـد مقدور

 

کـرانِ غـربی اشغالی ام با درد مانوس

از اقـیانوس آرامت شده محـروم و مایوس

کـم آوردم نفس در ظلـمتِ دیـوار حـایـل

میان غزّه ی سرگشتگی های تو محبوس

 

اگر قـطـعنامه های صلـح ما صدپاره باشد

صبــوری هـای  جــولان  دلـم  آواره بـاشد

گـزینـه هـا همـه تا انتـهـا بـر روی میـزنـد

و در آن انـتـفـاضـه  آخـریـن انگاره بـاشد

 

فقط این را بدان جای تو خالی است بدجور

هوایت دم به دم در این حوالی است بدجور

شـدی نـصـف الـنـهـار مـبـدا تـنـهـایـی مـن

خـیـالـم در هـوایت انـتـقـالی است بـدجور

بداهه // 17 آذر 93

 



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:12 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

طنز توافق هسته ای  

به تاریخ :  16 فروردین 1394

***************

عاقبت روز طبیـعت بادبادک باد شد

آبِ سنگین از اراک ملتهب آزاد شد

 

برگه ای که نمره هایش بیست بود اصلاح شد

سه و نیمی در نهایت تحفه ی استاد شد

 

حال بایـد جـای تاسیسات، باغ گوجه زد

با همـین ترفـنـد دیـدی کشوری آباد شد

 

بیست سالی سانتریفوژهای سرد و بسته را

با جهانگردان تماشا کرد و قلبـاً شاد شد

 

روی هر سطری که با خط لاتین انشا شده

ترجـمـان دیگـری  داد و  عمـو قـنـاد شد

 

جای تیشه می توان با یک کلیدی کوه کند

شهـرتی در حـد لالیـگا زد و فـرهـاد شد

 

طنز بود آنچه نوشتم، فکر کن در پیش خود

بی سوادی بی اجـازه آمـد و  نقّـاد شد

 

بداهه . 16 فروردین ساعت 23 پشت مونیتور



تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 13:8 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 153 : دبستان وفا  

  تاریخ نگارش :  9 آذر 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

 رفـتـنـت فعـل بعـیـد از نـوع استمرار بود

ظاهـراً  فـعـل و  زمان تازه ای در کار بود

 

حسرتی بالقوه در لاک تلاطم میشکفت

حس ویـرانی به روی دکـمه ی تکرار بود

 

دستهایت را تبِ پر رمز و رازی می کشید

جاده می لـرزید و اسبِ آهـنی رهـوار بود

 

شعر خیس چشمهایم پیش پایت میشکست

 بـیـت های ساکتش دیوانی از اصرار بود

 

نـاشنـیـده آفـریـنی پـای شعـر انـداخـتی

ناگشوده خط زدی مشقی که از پندار بود

 

بـا نـگاهـی زنگ پـایـان  کـلاسـم را زدی

آخــریــن  روز  دبـستـان وفـا  انـگار بــود

 

 جلـوه هـای « باز باران با ترانه » بعـدِ تو

بی تـرانـه در هـوای ابـری ام رگـبار بود

 



تاريخ : شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ | 19:20 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 151 :  راز آسمان آبی

تاریخ نگارش :  26 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : چارپاره (دوبیتی)

 

در کـنار ساحـل و امـواجِ  گـرم  و ماسه ها

می نوشتیم اسم خود را در زمین با تکه چوب

مانـده  یـادم حــرف هـای  آخــرِ  آن روزهـا

روی خود را سوی من کردی به هنگام غروب

 

سـاده گـفـتی: آسمان آبی مـن می شوی؟

وسعـتـت را می گشایی بر سرم تا انـتـهـا ؟

دوست دارم گم شوم در بی نهـایت های تو

هی تـو  پـیـدایـم  کـنی از لا بـه لای ابــرهـا

 

حرف هایت قـدرت هر پاسخی را می گرفـت

مانــده بــودم در تـکاپــوی جـواب  سـاده ای

آسمـان هـا با تـمام وسعـت خـود تـنگ شد  

عـاقـبـت تـو گـم شدی در انـتـهای جاده ای

 

راستـی ... تـو آسـمان بـودی ببـیـنی سالها

ابـرهای تیـره را گشتـن چه طعـمی میدهد؟

تا بـه حـال احساسِ  ویـرانِ  کـبـوتـر بـوده ای

لحـظـه ای که جوجه ی او را کلاغی می برد؟

 

از شکـستـن های صخره در سراشیب زمان 

زیر طوفانهای ساحل قصه هایی خوانده ای؟

یـا بگـو پشتِ پُـلی که انـهـدامش کـرده انـد

سـالـهــا در انـتـظـار  ردّ پـایـی  مـانـده ای ؟

 

بی خـیـالِ مـردمانی کـه تـماشا می کننـد

تـا کنـون پـشتِ قـطارِ رفـتـه ای زانـو زدی؟

بعـد از آنـکه آخـرین بـرگ امـیـدت کنده شد

تـا سحــر زیــر چـراغ تـیــر بـرق اردو زدی ؟

 

آرزو دیـدی چطـور از دست و بالت می پرد؟

سایه ای دیدی که هرشب از خیالت می رود؟

رو بـه روی آیـنـه در انـفـجـار بغـض تـلــخ ...

اشک دیدی روی صورت با چه حالت می رود؟

 



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ | 17:19 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 150 : تقدیم به یاس   

تاریخ نگارش:  20 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

***************

ای که با حرفِ سفر خواب علی را می بری

هستی و ارکانِ اعـجاب علی را می بری

 

روی ماهت را میـان ابـرهـا پـوشـانـده ای

قـصه ی مـرداب و مهـتاب علی را می بری

 

از گلستانی که گلهایش همه از عطر توست

بهـتـرین گل واژه ی نـاب عـلی را می بری

 

خاطرات«هَل اَتی» و «کوثر» و هرآنچه بود

 آیـه هـای ناب و کمـیـاب علی را می بری

 

این قَـدَر با غـنچـه ها آهنگ لالایی نخـوان

اخـتـیـار چـشـم سیـلاب عـلی را می بری

 

کاش می دیدم که در هنگامه ی دل کندنت 

با خودت این جسم بی تاب علی را می بری

 



تاريخ : یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ | 15:53 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 149 : سیـم خاردار   

تاریخ نگارش : 14 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

اصطلاح  « سیم خاردار » بهانه ای شد برای یک بحث و جدل دوستانه مبنی بر اینکه باید غزلی بنویسم با قافیه سیم خاردار ...

پیش زمینه ای در ذهن نداشتم اما کلمه سیم خاردار دهنم را درگیر کرد و خلاصه شروع کردم به نوشتن و بداهه ای شکل گرفت ....

پس از اتمام حس کردم با تمام شتابزدگی و نقصی که دارد، بار عاطفی اش خوب از آب درآمده  . شبیه آنچه در ذهن داشتم .

شعر را به همان صورت ارائه کردم و همینجا هم به همان صورت اولیه درج می کنم  ...

 

ای کاش اطـراف  دفـتـرم  دیـواردار  باشد

دور آن میـدان میـن و  سیـم خـاردار باشد

 

هـرنقـطه دارای  عـبـارتِ  ورود ممـنـوعـی

در چارسوی آن تابلـوهـای اخـطاردار باشد

 

شبها که  از راه می رسی برای فتح قلعه

در هـر قـدم  تـلـه هـای  انـفـجـاردار  باشد

 

نمی دانـم این مـوانـع برای چیست، وقتی

بُـغـضِ  پا بـه ماهـم برای  تو  باردار  باشد

 

شاید عقده های رفـتنت را تلافی می کنم

وقـتـی نبـودنت قـصـه ای تکـراردار  باشد

 

وگرنه من روی سیم های خاردار می خوابم

تـا پیش رویت  خـیـابـان  بُـلـواردار  بـاشد

 

نازنین، من در این سالها آموخته ام هرکس

بـه مسلـخ می رود بایـد  اخـتیـاردار  باشد

 

داستان پنهانی ما یک صحنه بیشتر نیست

کاری می کنم آن تک صحنه اُسکاردار باشد

                                                            

بداهه 14 آبان 1393



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 18:7 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |

به نام خدا

شعر شماره 148 : آخرین سرباز  

 تاریخ نگارش :  11 آبان 1393

از دفتر : سخن ها – قالب : غـزل

این بداهه را محرم امسال نوشته بودم. در کل کار شنابزده ایست

**********

کمی از ظهر گذشتـه به گمانم خبری هست

سـرِ بـازآمـدنـش صحـبـت امـا اگـری هست

 

دل بـه دریـا زده سلـطان وفـا، پشتِ سـر او

کوه دلـواپسی و واهـمه و چشم تـری هست

 

اسبی از دور می آیـد که پر از زخم جداییست

بی سوار است و در آن آمدنش دربدری هست

 

ای که با دیـدن آن قـامت سـروِ تـو شکست

دل قـوی دار و نگو محفل ما را خطری هست

 

گرچه از ساقی و آن شبه پیمـبـر خبری نیست

لای گهـواره هنـوز هم به فـدایت پسری هست

 



تاريخ : پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ | 17:59 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

شعر شماره 147 : فاصله ها  

تاریخ نگارش:  5 آبان 1393

از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

 

از تـو در حـافـظه ام رفتنِ یک قافـله ای مانده هنوز

با وجـود هـمه ی فاصله ها، حوصله ای مانده هنوز

 

رنج بی تابی تو گرچه مرا سخت بهـم ریخته است

ولی از دست تو یک عالمه جای گله ای مانده هنوز

 

پیش خود فکـر نکـن پاسخ شایسته نوشتی به سوال

به یقـیـن، بیـن من و تـو گـرهِ مسئـله ای مانده هنوز

 

تـو  اگـر خـوب  صـدای تپـش شعـر مـرا گـوش کنی

باورت می شود این سمتِ زمین غائله ای مانده هنوز

 

مـوج سرما هـمه ی چـلچـله ها را به فـنا برده ولی

زیر پـوشالِ خـزان تخـم یکی چلچـله ای مانده هنوز

 

دیگر از بارش و جاری شدن چشمه خبر نیست، درست

گوش اگر تیـز کنی زیـرِ زمین غُلغـله ای مانده هنوز

 

گـرچـه طـوفـان زده و بـنـدرِ بـازآمـدنت غـرق شده

مطمئن باش که در سینه ی من اسکله ای مانده هنوز

 

هی نگو بعدِ زمین لرزه در این شهر کسی زنده نماند

بـه خـدا طـفـل دلـم زیـر خـمِ زلـزلـه ای مانده هنوز

                                         



تاريخ : یکشنبه دهم اسفند ۱۳۹۳ | 23:33 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
به نام خدا

 شعر شماره 146 : فاز تشنج  

 به تاریخ :  29 مهر 1393

 از دفتر : رفتن ها – قالب : غـزل

 

 

 لطـفا از پـیـچ و خـم افـکار من بیـرون برو 

از خـم  آرایــه ی  اشعـار مـن بـیـرون برو

 

شعـر من تب کـرده و فاز تشـنـج می زند

از ردیـفِ  مـصـرعِ  بـیـمـار مـن بـیـرون برو

 

هر حسابی می کنم پشت ممیّز می روی

لطـف کن از کسری اعشار من بیرون برو

 

در شعاع خلوتـم گوش فـلک کر می شود

 خـواهـشاً از گِـردی پـرگار من بـیـرون برو

 

بودنت تنهـایی ام را صد برابر کرده است

از حـسابِ هـر شبِ آمـار من بـیـرون برو

 

برکه را با انعکاس عکس خود خشکانده ای

 با قـدم های خـود از نـیـزار من بیرون برو

 

روز و شب تکرار تو ، تکرار مرگ و زندگیست

من فـدایت ... دیگر از تکرار من بیرون برو

 

                                       

*******************

 

 



تاريخ : چهارشنبه ششم اسفند ۱۳۹۳ | 22:58 | نویسنده : حسین - اسمان آبی |
امکانات وب
:

دریافت کد موزیک





  • گلوله
  • ایران سافت
  • شهر کرد